لحظه بیداری

پیامبر اکرم (ص) و گروهی از مسلمانان در محلی نشسته بودند و امام حسن مجتبی (ع) که در آن زمان سن کمی داشت، در کنار رسول خدا (ص) نشسته بود. آنگاه پیامبر به اصحابش فرمود: حسن (ع) بعد از من (و بعد از امامت علی (ع)) امام و راهنمای شما خواهد شد و دین اسلام را به مردم معرفی خواهد نمود....
در این هنگام مردی بیابانگرد با چهره ای خشمگین و عصبانی از راه رسید و با بی ادبی گفت: «در میان شما محمد کیست؟ رسول خدا (ص) با خوش رویی به او فرمود: «کمی آرام باش. من محمد پیامبر خدا هستم.» مرد بیابانگرد گفت: «من از دشمنان تو هستم و اکنون خشم و کینه ام نسبت به تو بیشتر شد، چون بدون دلیل ادعای پیغمبری می کنی. اگر فرستاده ی خداوند هستی چه دلیل و نشانه ای داری؟» رسول خدا (ص) فرمود: «اگر یکی از فرزندانم جواب تو را بدهد راضی می شوی؟»
مرد گفت: «آری»
آنگاه پیامبر به حسن (ع) فرمود: «بلند شو و جواب این مرد را بده.»
تا چشم آن مرد به امام حسن (ع) (که کودک بود) افتاد با بی ادبی گفت: «این کودک نمی تواند با من صحبت کند و پاسخگوی سئوال های من نیست.» در این هنگام، آن کودک فرزانه به مرد بیابانگرد گفت: «آرام باش و توجه کن. امیدوارم که اسلام را بپذیری.»
آن مرد با بی احترامی گفت: «ببینید این کودک چه حرف هایی می زند.»
آن گاه حسن (ع) به او فرمود: «تو با قوم بت پرستی که داری دور هم نشستید و حرف هایی زشت و ناروا به پیامبر (ص) نسبت دادید و گفتید محمد نسلی از خودش ندارد و همه با او دشمن هستند، بعد گفتید هر کس محمد را بکشد هیچ کس چیزی نمی گوید، و تو پیش خودت فکر کردی که اگر پیامبر (ص) را بکشی، دوستانت خرج زندگی ات را می دهند. ای مرد، اکنون با اسلحه ای (که پنهان کرده ای) به اینجا آمده ای تا خون رسول خدا را بریزی.
می خواهم از مسافرت تو چیزی بگویم: هنگامی که می خواستی به اینجا بیایی در شبی تاریک و طوفانی، حیران و سرگردان در بیابان گرفتار شدی و نزدیک بود که بمیری، نه می توانستی به راهت ادامه بدهی، نه می توانستی برگردی. با مرگ دست و پنجه نرم می کردی که یک دفعه چشم هایت را باز کردی و خودت را (نجات یافته) نزد ما دیدی و حالا چشمت روشن شد و آرامش یافتی.»
مرد بیابانگرد با تعجب پرسید: «ای پسر! این گفتار را از کجا می گویی؟ انگار که در همه جا همراه من بوده ای و از علم غیب خبر داری!!»
رفتار و گفتار حسن (ع) آنقدر زیبا و دلنشین بود که برای لحظه ای نور ایمان را در دل آن مشرک روشن ساخت. مرد که از رفتارهای زشت خود شرمنده و خجالت زده شده بود از آن حضرت پرسید: «ای آقای من! اسلام چیست؟» حسن (ع) فرمود: «اسلام عبارت است از تکبیر و گواهی به یکتایی و بی همتایی خدا، و اینکه محمد (ص) بنده و رسول خدا است.»
آن گاه مرد بیابانگرد که تازه از خواب غفلت بیدار شده بود در همان لحظه مسلمان شد و پیامبر (ص) آیاتی از قرآن را به او تعلیم داد. سپس مرد تازه مسلمان، از رسول خدا (ص) اجازه خواست تا این ماجرای عجیب را برای مردم قبیله ی خود تعریف کند.

نویسنده: مهدی وحیدی صدر
داستان لحظه بیداری از مجموعه آفتاب (4)