مردی از شیعیان جهت ادای مناسک حج، خانه و کاشانه خود را ترک کرد و همراه کاروانی به سوی مکه حرکت نمود، آن سال هوا بسیار گرم شده بود به طوری که از شدت گرما بعضی از کاروانیان بیمار شدند، در یکی از این روزها ضعف و تشنگی بر این مرد به شدت فشار آورد و به تدریج از کاروان عقب افتاد. تا این که از شدت خستگی و تشنگی بر روی زمین افتاد و دیگر قادر به ادامه راه نبود و مرگ خود را از نزدیک می دید، پس از لحظاتی حس کرد اسبی در بالای سرش ایستاده است، چشمان خود را باز کرد، مشاهده کرد یک جوان عرب، سوار بر اسب، در کنارش ایستاده و به او اشاره می کند تا کاسه آب را از او بگیرد. شیعه آب را نوشید، او تا به حال چنین آب گوارایی ننوشیده بود، مرد از جوان عرب پرسید: «تو که هستی؟» او پاسخ داد: «من حجت خدا بر زمین می باشم؛ و پس از آن که زمین پر از ظلم و ستم شد، آن را پر از عدل و قسط خواهم کرد، من فرزند حضرت زهرا (ع) و علی (ع) امیرالمؤمنین هستم.
هنگامی که آن مرد متوجه شد که با امام زمان (ع) ملاقات کرده است بسیار خوشحال شد». امام (ع) به او گفت: «چشمان خود را ببند»، وقتی چشمان خود را بست؛ امام (ع) فرمود: «حالا چشمان خود را باز کن»، آن شیعه چشمان خود را باز کرد و خود را در میان کاروانیان دید و مشاهده کرد حضرت مهدی (ع) آرام آرام دور می شود.
• از مجموعه آفتاب 14