کودک راستگو (بخش اول)


همه ساله بسیاری از مردم عربستان و سرزمین های دیگر به مکه می آمدند تا کعبه را زیارت کنند. با آنکه دین اسلام هنوز ظهور نکرده بود، ولی همه ی دین ها به کعبه احترام می گذاشتند. بعضی وقت ها شهر مکه آن قدر شلوغ می شد که دیدنی بود گاهی وقت ها هم اتفاقات جالب می افتاد.
در آن سال ها که محمد، در خانه ی پدر بزرگ مهربانش که بزرگ مکه هم بود، زندگی می کرد، یکی از آن حادثه های جالب اتفاق افتاد. عبدالمطلب و چند نفر دیگر از بزرگان مکه کنار خانه ی کعبه نشسته بودند که مرد عربی به آن جا آمد و سراغ عبدالمطلب را گرفت.
مرد عرب با چهره ای غمگین گفت: «سلام بر تو ای عبدالمطلب! من مردی غریبم و از راه دوری برای زیارت کعبه آمده ام، ولی همین روز اول، کیسه پولم را گم کرده ام. شاید هم کسی آن را دزدیده باشد. این پول ها خرج سفرم بود. اگر آن ها را پیدا نکنم چطور به شهر و خانه خود برگردم؟ شما که بزرگ مکه هستید بگویید چه کنم؟»
عبدالمطلب با صدای آرامی گفت: « بگو ببینم کیسه پولت چطوری بود؟چه نشانه هایی داشت؟ چقدر پول در آن بود؟»
مرد عرب گفت:« پول هایم داخل کیسه ی کوچک و زرد رنگی بود. در کیسه را با نخ سیاهی بسته بودم و هفتاد سکه ی طلا و مقداری پول نقره در آن بود.»
_ یادت هست پولت را کجا گم کردی؟
_ برایتان می گویم اما حالا دهانم از تشنگی خشک شده، کاش مقداری آب بود تا گلویم را با آن تازه می کردم.
محمد، نوه ی کوچک عبدالمطلب که کنار پدر بزرگش نشسته بود، بلند شد و به طرف چاه زمزم دوید و با ظرفی از آب خنک برگشت و آن را به دست مرد عرب داد.
مرد با لبخند نگاهی به چهره ی دلربای محمد انداخت. همان طور که ظرف آب خنک را می گرفت، گفت:«به به! چه پسر زیبایی! زنده باشی پسر جان» و آب را سر کشید.
بعد در حالی که ظرف آب را روی زمین می گذاشت، گفت:« وقتی وارد شهر مکه شدم، کیسه پول در جیبم بود. دیشب هم که خوابیدم کیسه پول پیشم بود، اما وقتی صبح بلند شدم و به بازار رفتم، متوجه شدم که کیسه پولم نیست.»
عبدالمطلب گفت:« حالا غصه نخور. تو در این شهر مهمان ما هستی. ما هر روز چندین شتر می کشیم و همه را غذا می دهیم. تو هم اینجا غذایت را بخور. سعی می کنیم کیسه ی پولت را پیدا کنیم. اگر هم پیدا نشد، خرج سفرت را می دهیم تا به خانه برگردی.»
مرد عرب آرام شد. اما عبدالمطلب ناراحت شده بود. به نظرش رسید که . . . .

به نظر شما عبدالمطلب چه فکری به ذهنش رسیده است؟ آیا او از ماجرای کیسه پول چیزی می داند؟
برای پاسخ سؤال هایتان منتظر ادامه داستان باشید.


• قصه هایی زیبا از چهارده معلم مهربان
نویسنده: سید حیدر شاهزیدی