کودک راستگو (بخش دوم)


در قسمت قبلی خواندیم که مردی که به شهر مکه سفر کرده بود، کیسه ی پولش را گم کرده و به نزد عبدالمطلب آمده بود تا از او کمک بخواهد. عبدالمطلب هم مرد را آرام کرد و از او خواست که ماجرای گم شدن کیسه ی پولش را تعریف کند و بعد از آن فکری به ذهن عبدالمطلب رسید. و حالا ادامه داستان . . . .
مرد عرب آرام شد. اما عبدالمطلب ناراحت شده بود. محمد به نظرش رسید که کیسه آن مرد را دیده است. صبح وقتی با بچه ها به طرف بازار می رفتند، پسر بچه ای را دیده بود که کیسه زرد رنگی را از روی زمین برداشته و زیر پیراهنش پنهان کرده بود. محمد نمی دانست که آیا کیسه مال آن مرد بود یا نه؟ فکری به نظرش رسید.
محمد از پدر بزرگش اجازه گرفت و به طرف خانه آن پسرک دوید. وقتی کنار خانه رسید، سر و صدای بچه ها که در خانه بازی می کردند، بلند بود. محمد جلو در خانه ایستاد و آهسته در زد و به پسر بچه ای که در را باز کرد، گفت: «به معاذ بگو بیاید، کارش دارم.»
محمد به معاذ که به در خانه آمده بود، گفت: «مردی کیسه ی پولش را گم کرده و دنبالش می گردد. تو آن را پیدا نکرده ای؟»
معاذ با ناراحتی گفت: «نه، من چیزی پیدا نکرده ام.»
- معاذ! من خودم دیدم که از روی زمین کیسه ای را زیر پیراهنت پنهان کردی!
- ببین محمد! بله، توی کیسه کمی پول بود. با بچه ها قرار گذاشتیم که تقسیمش کنیم. تو هم بیا و سهم خود را بگیر، ولی به آن مرد چیزی نگو!
- نه این کار درست نیست. خیلی زشت است که ما پول کس دیگری را برداریم و بین خودمان تقسیم کنیم. اگر پول مال آن مرد باشد، باید به او پس بدهیم. اگر هم مال او نباشد، باید بگردیم و صاحبش را پیدا کنیم.
معاذ نگاهی به دو طرف کوچه انداخت و آهسته گفت: «من حاضرم نصف پول ها را به تو بدهم، به شرط آن که به کسی چیزی نگویی!»
محمد لبخندی زد و گفت: «نه! من این کار را نمی کنم. مال مردم را باید پس داد. من دروغ نمی گویم و دزدی نمی کنم. ما بچه های مکه نباید از این کارها بکنیم. اگر پول را ندهی، همین الان می روم و همه چیز را به بزرگان شهر می گویم.»
از بگو مگوی محمد با معاذ، بچه های دیگر هم جمع شدند. بچه ها رو به محمد گفتند: «چرا دعوا درست می کنی؟ سهمت را بگیر و برو. اصلاً ما همه ی پول را به تو می دهیم، هر چقدر که دلت می خواهد به ما بده. این طوری راضی می شوی؟»
- نه! ما باید پول را به صاحبش برگردانیم.
- خب حالا که این طور است، اصلاً پولی پیدا نشده، برو هر کار دلت می خواهد بکن!
سر و صدا زیادتر شد. حالا همسایه ها هم جمع شده بودند. گروهی طرف محمد را گرفتند و گروهی هم طرف معاذ را، مردم در حال بگو مگو بودند که یک نفر ماجرا را به عبدالمطلب خبر داد. او هم پسرش حمزه را به آنجا فرستاد.
وقتی حمزه به آنجا رسید، همه ساکت شدند. او جوانی شجاع و طرفدار حق بود. حمزه گفت: «چه شده، کیسه ای که پیدا کردید، کجاست؟»
بعضی گفتند: «کیسه ای پیدا نشده! دروغ می گویند!»
حمزه گفت: «محمد هرگز دروغ نمی گوید. کیسه را بیاورید، باید حق به صاحبش برسد.»
مادر معاذ که از پشت دیوار حرف های حمزه را شنیده بود، از خشم حمزه ترسید. کیسه ی پول را آورد و به حمزه داد و گفت: «معاذ بچه است! نفهمیده چه باید بکند.»
همان لحظه مرد عرب هم رسید. کیسه را به او نشان دادند. مرد با خوشحالی گفت: «همین است.»
حمزه سکه های داخل کیسه را شمرد. هفتاد سکه ی طلا و چند سکه ی نقره.
وقتی معلوم شد که کیسه ی پول ها، مال مرد عرب است، حمزه کیسه را به او داد. مرد رو به بچه ها کرد و گفت: «از همه ی شما ممنونم، حالا که سکه های مرا به من برگرداندید، بیایید جلو تا مزد خوبی به شما بدهم.»
مرد به هر کدام از بچه ها، سکه ای جایزه داد. بچه ها خیلی خوشحال شدند. محمد هم دست معاذ را گرفت و گفت: «از من ناراحت نباش! ما با هم دوست بودیم. دلم می خواهد باز هم دوست باشیم. دوستانی راستگو و درستکار.»
معاذ که سرش پایین بود، گفت: «حق با توست محمد! تو راست می گفتی. حالا خیلی بهتر شد. هم مرد به پول هایش رسید و هم ما بچه ها جایزه گرفتیم، آن هم پول حلال!»
محمد لبخندی زد و همراه عمویش حمزه، پیش پدربزرگش برگشت. حمزه همه چیز را برای عبدالمطلب تعریف کرد. پیرمرد از خوشحالی لبخندی زد و گفت: «محمد با این سن و سال کمش، سرمشق همه ی ماست. همه ی کارهای او عجیب است.»



• قصه هایی زیبا از چهارده معلم مهربان
نویسنده: سید حیدر شاهزیدی