که «بدیل» نمایندۀ گروه بود، نزد پیامبر رفت و گفت: « ای محمد! علت سفر تو به مکه چیست؟ ».
رسول خدا گفت: « قرار نیست شمشیری ازغلاف خارج شود. هدف ما زیارت خانه خداست.»
بدیل ، سخن را کوتاه کرد و با همراهانش به مکه برگشت.
- ای بزرگان قریش، محمد قصد جنگ ندارد. خودم از زبان او شنیدم که گفت قرار نیست در این سفر شمشیری از غلاف خارج شود. به عقیده من، شتاب شما برای جنگ با محمد بی جاست.
مردی از میان مشرکان سرشناس برخاست و گفت: «نکند سحر و جادوی محمد بر شما نیز مؤثر شده است؟... یا نکند شما هم با محمد پیمان دوستی و برادری بسته اید؟ »
کسی دیگر گفت: « هرگز بعید نیست که چنین باشد » .
- با این حال حتی اگر محمد قصد جنگ نداشته باشد، او و یارانش را به مکه راه نخواهیم داد.
کار فرستادن سفیر از سوی مشرکان ادامه پیدا کرد. سفیری از پی سفیری دیگر.
تا آنجا که تعداد سفیران به چهار رسید. با این حال، مشرکان هر بار گفته های سفیر خود را دروغ می پنداشتند و به او اطمینان نمی کردند، تا اینکه این بار، پیامبر، خود سفیری به سوی مکه فرستاد تا با سران قریش گفتگو کند.
« عثمان به نمایندگی از مسلمانان انتخاب شد پیامبر به او فرمود: «به آنان بگو که محمد قصد جنگ ندارد و برای زیارت کعبه به مکه می آید.»
عثمان سوار بر اسب شد و حرکت کرد. چند روزی گذشت. اکنون دیگر زمانی بود که می بایست عثمان به خیمه گاه مسلمانان برمی گشت، اما یاران پیامبر هر چه به دور دستهای صحرا نگاه می کردند، اثری از او نمی دیدند.
- آیا مشرکان عثمان را کشته اند؟
- آیا آنان خون سفیر مسلمانان را برزمین ریخته اند؟
این سؤالهایی بود که پی در پی از پیامبر پرسیده می شد و پیامبر تنها با نگاهی خاموش به آنها پاسخ می گفت. تا اینکه بالاخره فرمود: «اگر او را کشته باشند، با آنان پیکارمی کنیم. »
پس از این سخن پیامبر با دست به درختی اشاره کرد و گفت: «اکنون زیر آن درخت جمع می شویم و برای نشان دادن قدرت دین خدا، بار دیگر با هم بیعت می کنیم.»
مسلمانان همگی اطراف درخت جمع شدند و پیمان بستند که اگر جنگی در گرفت، هرگز به دشمن پشت نکنند و تا آخرین قطرۀ خون، شمشیر بزنند.
«عروه»، مبهوت و شگفت زده به سوی مکه می رفت. او جریان بیعت را دیده بود. او دیده بود که مسلمانان به پیامبر عشق می ورزند، دیده بود که آب وضوی پیامبر را بر سر و روی خود می مالند و برای به دست آوردن قطره ای از آن، از یکدیگر پیشی می گیرند.
«عروه» به مکه رفت و به سران قریش چنین گفت: « همه می دانند که من به دربار پادشاهانی چون کسری و قیصر رفته ام. با این همه، من هرگز رهبری به عظمت و عزت محمد ندیده ام. شما نمی توانید یاران محمد را از او دور کنید و او را ضعیف سازید، آنها به محمد عشق می ورزند. »
سران شرک با شنیدن سخنان عروه آشفته شدند.
- مسلمانان جنگاورانی بی باکند، آنان مرگ در راه عقیده شان را آغاز یک زندگی پرلذت می دانند.
- باید عثمان را آزاد کنیم تا جنگی درنگیرد.
- باید نماینده ای را برای گفت و گو دربارۀ صلح، نزد محمد بفرستیم.
- نماینده صلح از سوی قریش به طرف خیمه گاه مسلمانان رفت.
- ای محمّد، ما عثمان را آزاد کردیم گرفتاری او در مکه نتیجه پاره ای از اختلافات داخلی میان بزرگان شهر بود ما قصد کشتن او را نداریم و اکنون نیز در پی چاره ای برای جلوگیری از جنگ هستیم.
گفت و گو پیامبر و نمایندۀ قریش مدت زیادی به طول انجامید. بیرون از خیمه پیامبر با مسلمانان دربارۀ نتیجۀ کار کنجکاو بودند، آیا جنگی در پیش بود؟
سرانجام دستور پیامبر، پیمان صلح به دست علی نوشته شد:
- به مدت ده سال جنگی، بین مسلمانان و قریش نخواهد بود .
- اگر کسی از قریش، بدون اجازۀ سرپرست خود به محمد بپیوندند، باید به قریش برگردانده شود، اما اگر کسی از مسلمانان به قریش پیوست، برگرداندن او، الزامی نیست.
- همه آزادند که به محمد یا قریش بپیوند.
- دو طرف به جان مال یکدیگر خیانت نمی کنند.
- امسال محمد به مدینه بازمی گردد و سال بعد می تواند برای زیارت به مکه بیاید.
به شرط آنکه یارانش سلاح جنگی نداشته باشند.
- قریش حق ندارد مسلمانان مکه را آزار دهد.
پیمان امضاء شد. اما از گوشه و کنار زمزمه هایی به گوش می رسید.
- این ذلت است. این ترس است.
- ما به مشرکان امتیازات زیادی داده ایم.
پیامبربه این زمزمه ها توجهی نکرد، تا اینکه یکی از اصحاب نزد او رفت و گفت: « ما در انتظار زیارت کعبه بودیم؛ اما نتیجه این شده که تن به صلحی خفت بار دادیم. »
رسول خدا گفت: « من بندۀ خدا و پیامبر او هستم. آنچه انجام گرفت، فرمان خداوند است. آرام باش که خداوند ما را تنها نخواهد گذاشت. ذلتی در کار نیست وهرچه هست به نفع اسلام است. »
جوان مسلمان از زندان مشرکان گریخته و به سوی خیمه گاه مسلمانان آمده بود.
- من مدتها در اسارت کافران بوده ام. اکنون آمده ام تا به من پناه بدهید.
پدر این جوان همان نماینده ای بود که از سوی قریش نزد پیامبر آمده بود. او با دیدن فرزندش از جا پرید و او را گرفت. آنگاه چند سیلی بر صورت او نواخت و گفت: «براساس پیمانی که با مسلمانان بستیم، کسی حق ندارد از بازگرداندن تو به مکه جلوگیری کند .
رسول خدا که از ماجرا با خبر شده بود، فرمود: «ما پیمان خود را زیر پا نمی گذاریم. ای مرد عرب، فرزندت را بردار و برو، اما به او آزاری مرسان. »
در این میان جوان فریاد می زند: « ای مسلمانان، برادر شما را به میان مشرکان می برند و شکنجه می کنند. چرا کسی به یاری من نمی آید؟ »
ناگهان یکی از مسلمانان شمشیری را به جوان مسلمان رساند تا او بتواند با او پدرش را بکشد یا زخمی کند؛ اما جوان چنین کاری نکرد و تسلیم شد.
آن گاه رسول خدا به جوان گفت: « صبور باش و در راه حفظ دین خدا، مشکلات را تحمل کن. خداوند یار و یاور مؤمنان است. »
آن گاه پیامبر دستور داد که شترها را قربانی کنند و سرها را بتراشند. بی آنکه طوافی انجام بشود و مراسم زیارت برپا گردد. مسلمانان با چهره های غمگین این اعمال را انجام می دادند و لباسهای احرام را نیز ازتن در آوردند. پیامبر با دیدن غم و اندوه آنان، فرمود: « من خود پیش از همه سرم را تراشیدم و شترم را قربانی کردم. این دستور خداوند است و ما از عمل به دستورات خداوند شاد هستیم. »
هنوز سایه غم بر کاروان مسلمانان فرو افتاده بود، ناگهان حالت نزول وحی در پیامبر پیدا شد.
دستارش را بر صورتش کشید و آنگاه که سر بیرون آورد، چهرۀ مبارکش بر افروخته بود.
- هم اکنون خداوند با من از فتح و پیروزی سخن گفت. صلح ما مقدمه پیروزی ما بر مشرکان است. ولوله ای در کاروان افتاد همه شاد و خندان شدند و به یکدیگر تبریک گفتند.
پیامبر برای روشن شدن ذهن اصحابی که هنوز سر در گم بودند، لب به سخن گشود.
- آگاه باشید که این صلح، پیروزی ما بود. مشرکان راضی شدند که بدون جنگ و خونریزی ما را به مکه راه دهند و حتی به ما پیشنهاد صلح دادند. چهره های در هم فرو رفته و ابروان گره خورده اندک اندک از هم باز شد و نور امید در دلها غمزده درخشید.
اکنون کاروان اسلام می رفت تا دو سال با صد یا ده هزار نیروی جنگی، اما بدون جنگ و خونریزی، مکه را فتح کند. اما مسلمانان هنوز از این ماجرا بی خبر بودند و با گذشت روزها انان را به افتخاری که در پیش داشتند، آگاه می کرد.