حضرت ایوب (ع) یکی از پیامبران الهی است که در طول زندگی اش بارها و بارها مورد امتحان الهی قرار گرفت و توانست با صبر و توکل به خدا در برابر سختی ها مقاومت کند. حضرت ایوب و همسرش از نوادگان حضرت اسحاق (پسر حضرت ابراهیم) بودند و گفته می شود که همسرش نوه ی حضرت یوسف بوده است. نام حضرت ایوب 4 بار در قرآن کریم و در سوره های انبیا، انعام، نسا و ص آمده است. حضرت ایوب در سن 93 سالگی از دنیا رفت و بعد از او یکی از پسرانش به نام «بِشر» به پیامبری برگزیده شد. حضرت ایوب 7 پسر و 3 دختر داشت. «آن حضرت کشاورزی می کرد و گله بزرگی از گوسفندان را هم به کمک پسر خود پرورش می داد، اما همیشه یاد خدا بود و از ثروت خود، قسمت بزرگی هم برای فقیرها و مستمندان مصرف می کرد.
شیطان به خدا گفت: اگر ایوب مردی نیکوکار و خداپرست است، برای این است که ثروت زیادی دارد!
پس خداوند ایوب را آزمایش کرد: روزی از روزها، سیلی بزرگ به راه افتاد و آنچه را که حضرت ایوب داشت، از بین برد.
شیطان یک روز به صورت پیرمردی دلسوز نزد ایوب رفت و گفت: هر چه داشتی از بین رفت. اگر خدا تورا دوست می داشت این طور نمی شد.
حضرت ایوب گفت: این ثروت از خداوند بود. حالا هم، آن امانت را پس گرفته است. حضرت ایوب باز هم خدا را شکر می کرد. کار می کرد و از دسترنج کم خود، به بیچاره ها کمک می کرد. شیطان وقتی وضع را این طور دید، خشمگین شد، و به فکر افتاد نقشه دیگری بریزد.
شیطان بار دیگر به خداوند گفت: اگر می بینی باز هم ایوب تو را می پرستد، برای این است که او علاقه ای به ثروت نداشت. زیرا او فرزندانی سالم و نیرومند دارد و امیدوار است آنچه را که از بین رفته، دوباره بدست آورد.
و خدا خواست پیامبرش را از راهی دیگر آزمایش کند: این بار یک روز زلزله ای ناگهانی، همه چیز را در هم کوبید. خانه آنها خراب شد و فرزندان حضرت ایوب، همگی در زیر خاک جان دادند، و همه چیز او از بین رفت.
شیطان که انتظار داشت حضرت ایوب دست از عبادت خداوند بردارد، به صورت پیرمردی مهربان به سراغ پیامبر خدا رفت و گفت: فرزندانت همه کشته شدند، آیا باز هم خدا را شکر می کنی؟ حضرت ایوب گفت فرزندانم را خدا داده بود و حالا از من گرفته است. پس شکر او به عهده من است.
شیطان که در فکر نقشه ای دیگر بود به خدا گفت: او بدنی سالم دارد و امیدوار است با کار و کوشش، ثروت و فرزندان دیگری بدست آورد، اگر سلامتی خود را از دست بدهد، حتما از بندگی خدایش دست خواهد کشید.
آیا به راستی آن طور بود که شیطان می گفت؟ آیا بعد از آزمایش های بسیار سخت، حضرت ایوب می توانست باز هم صبر کند؟
به دیدار آن حضرت برویم که حالا سخت بیمار شده است، او که تا دیروز از فقر و نداری و نداشتن یار و یاور رنج می برد، به بیماری خطرناکی دچار شده بود. طوری که مردم شهر از او و همسرش خواستند شهر را ترک کنند. همسر مهربان او در شهر کار می کرد و کمی نان و غذا برای خودشان تهیه می کرد.
شیطان که اینطور دید، به سراغ همسر ایوب رفت، زندگی خوب گذشته را به یادش آورد و سختی های امروز را با آن خوشی ها مقایسه کرد. تا آنکه اورا فریب داد. زن هم، حضرت ایوب را با فقر و بیماری تنها گذاشت. شیطان، باز هم به انتظار نشست تا ببیند پیامبر خدا این بار چه می کند؟
اما حضرت ایوب تنها رو به سمت خدا کرد، و دعا کرد: پروردگارا، سختی ها مرا از هر طرف فرا گرفته و تنها تو مهربانترین مهربانانی. پروردگارا، شیطان مرا سخت آزار رسانده است، شر اورا از من دور فرما.
خداوند وقتی پیامبرش را در همه ی آزمایش ها پیروز دید، دعای او را پذیرفت و به او وحی فرستاد: پایت را به زمین بکش، چشمه آبی برایت می جوشد. از آن بخور و خود را در چشمه شست و شو بده.
حضرت ایوب هم همین کار را کرد و شفا یافت.
بعد خداوند آنچه را از بنده خوب خود گرفته بود، به او پس داد. حضرت با بدنی سالم به شهر بازگشت و دوباره در کنار همسر و فرزندانش، یار و یاور درماندگان بود و درس صبر در برابر مشکلات و بلاها را به مردم می آموخت.»
• قصه های پیامبران
حضرت ایوب
نویسنده: مصطفی وجدانی