موسی مردم را نجات می دهد

هزاران سال قبل مرد خوب و دانایی زندگی می کرد که اسمش موسی بود. خداوند او را به پیامبری انتخاب کرده بود تا مردم مصر را از دست فرعون ظالم نجات دهد و آنها را به سرزمین دیگری ببرد.
یک شب مردم به رهبری موسی از شهر خارج شدند. فرعون قول داده بود تا مزاحم آنها نشود اما او به قولش عمل نکرد و با سپاهیانش به دنبال آنها رفت تا مجبورشان کند دوباره برایش کار کنند. اما خداوند مهربان مردم را نجات داد و فرعون و سپاهیانش در دریا غرق شدند. قوم موسی بسیار خوشحال بودند چون دیگر از دست فرعون نجات یافته بودند.
آنها بعد از مدتی ماندن در کنار دریای سرخ به طرف بیابان «سور» راه افتادند. سه روز در راه بودند تا به دشت «ماره» رسیدند. جایی که در آنجا از آب شیرین خبری نبود.
آنها خیلی تشنه بودند اما آب آنجا آن قدر تلخ بود که نمی شد از آن خورد. به همین خاطر خدا به موسی دستور داد تا درختی را قطع کند و آن را در آب بیندازد تا آب شیرین شود.
با این کار آب تلخ تبدیل به آب شیرین شد و همگی از آن خوردند.
قوم موسی دوباره راه افتادند و آنقدر رفتند تا به بیابان «سین» رسیدند.
آنها خیلی زود در آنجا چادر زدند و پس از دو ماه سفر حالا دیگر غذایی برای خوردن نداشتند. به همین خاطر پیش موسی رفتند و مثل همیشه شروع به شکایت کردند. در این موقع خدا به موسی گفت: «به آنها بگو نگران نباشید، من هر صبح و شب برای شما غذا می فرستم.» همان روز هنگام غروب پرنده های زیادی بالای سر آنان به پرواز در آمدند.
بنی اسرائیل آنها را شکار کردند و خوردند.
و به این ترتیب هر صبح و شب خداوند برای آنان غذا می فرستاد.
آنها مدت زیادی به این شکل زندگی کردند تا موقع حرکت به سوی صحرای «رفیدم» رسید. جایی که آبی برای خوردن پیدا نمی شد. وقتی که قوم موسی به آنجا رسیدند. طبق معمول شروع به بهانه گیری کردند. موسی باز به دستور خدا عصایش را به سنگی زد. دوازده چشمه از آن شروع به جوشیدن کرد. و بنی اسرائیل بار دیگر آبی زلال خوردند.
آنها رفتند و رفتند تا به صحرای «سینا» رسیدند و در آنجا در دره ای چادر زدند.
در آن دره سرسبز بود که موسی به کوه «طور» می رفت و به عبادت مشغول می شد.





روزی بنی اسرائیل به موسی گفتند ما تا به حال دین حضرت ابراهیم را قبول داشتیم و دستورات دین او را انجام می دادیم. به خدا بگو برای دین ما دستورات جدیدی بفرستد. موسی برادرش هارون را در میان مردم
گذاشت تا مواظب باشد و خودش به کوه «طور» رفت تا دستورات خدا را بگیرد. او چهل روز در کوه «طور» بود. در این روزها بود که مردم به هارون گفتند: «اگر موسی برنگردد تو باید ما را به سرزمین کنعان ببری و جای برادرت را بگیری.»
اما هارون گفت: «شما باید صبر داشته باشید موسی بر می گردد.»
در بین بنی اسرائیل شخصی به نام «سامری» بود که به مردم گفت: «موسی بر نمی گردد ما باید برای خودمان خدای جدیدی پیدا کنیم تا ما را یاری کند.»
مردم گفتند: «به ما خدایی را نشان بده تا او را پرستش کنیم.»
سامری که مردی طلا ساز بود گفت: «هر چه طلا دارید جمع کنید.» مردم هم این کار را کردند و سامری آنها را ذوب کرد و از آنها گوساله ای طلایی ساخت.
آنها گوسالۀ طلایی را روی سنگی بزرگ گذاشتند و از دیدن گوساله ای که برق می زد احساس آرامش می کردند و شب و روز او را پرستش می کردند.
برایش هدیه می آوردند و جلوی او میوه می گذاشتند. هر چه هارون آنها را نصیحت می کرد. فایده ای نداشت آنها به هارون گفتند: «هر وقت موسی برگردد، ما هم دست از گوساله پرستی بر می داریم و خدای موسی را پرستش می کنیم و تازه شاید همین گوساله، خدای موسی هم باشد.» بنی اسرائیل تصمیم گرفتند جشنی بگیرند. همه مردم دست به دست هم دادند و جشنی برپا کردند. صدایی شادی و پایکوبی مردم به گوش موسی رسید و فهمید که اتفاقی افتاده است. در این موقع خدا به موسی گفت: «من آنها را از دست فرعون نجات دادم و هر چیزی را که می خواستند برایشان آماده کردم اما آنها دستورات مرا انجام نمی دهند.» موسی از خدا خواست که قومش را ببخشد و مجازات نکند. موسی با ناراحتی سنگ هایی را که دستورات خدا روی آنها نوشته شده بود برداشت و از کوه پایین آمد وقتی به دره رسید مردم را مشغول رقص و پایکوبی دید. او با نارحتی سنگ ها را شکست و آتشی برپا کرد و گوساله طلایی را آتش زد. مردم به موسی گفتند ما فکر کردیم تو دیگر برنمی گردی و این گوساله هم خدای توست. موسی که دید مردم قومش پشیمان شده اند برای گرفتن دستورات به کوه طور رفت و پس از چند روز بازگشت و با خوشحالی به مردم گفت که خداوند دستور داده در همین جا بمانیم و شهری برپا و با هم به مهربانی رفتار کنیم. مردم با خوشحالی شروع به ساختن شهر کردند و یک سال گذشت، سالی که در آن بنی اسرائیل با خوبی و خوشی زندگی کردند. اما آنها بعدها باز هم از دستورات خداوند سرپیچی کردند و به ظلم و ستم مشغول شدند.

- خلاصه ای از داستان موسی مردم را نجات می دهد
بازنویس: محمدرضا بهروش
مترجم: سید حسن ناصری