روزی بنی اسرائیل به موسی گفتند ما تا به حال دین حضرت ابراهیم را قبول داشتیم و دستورات دین او را انجام می دادیم. به خدا بگو برای دین ما دستورات جدیدی بفرستد. موسی برادرش هارون را در میان مردم
گذاشت تا مواظب باشد و خودش به کوه «طور» رفت تا دستورات خدا را بگیرد. او چهل روز در کوه «طور» بود. در این روزها بود که مردم به هارون گفتند: «اگر موسی برنگردد تو باید ما را به سرزمین کنعان ببری و جای برادرت را بگیری.»
اما هارون گفت: «شما باید صبر داشته باشید موسی بر می گردد.»
در بین بنی اسرائیل شخصی به نام «سامری» بود که به مردم گفت: «موسی بر نمی گردد ما باید برای خودمان خدای جدیدی پیدا کنیم تا ما را یاری کند.»
مردم گفتند: «به ما خدایی را نشان بده تا او را پرستش کنیم.»
سامری که مردی طلا ساز بود گفت: «هر چه طلا دارید جمع کنید.»
مردم هم این کار را کردند و سامری آنها را ذوب کرد و از آنها گوساله ای طلایی ساخت.
آنها گوسالۀ طلایی را روی سنگی بزرگ گذاشتند و از دیدن گوساله ای که برق می زد احساس آرامش می کردند و شب و روز او را پرستش می کردند.
برایش هدیه می آوردند و جلوی او میوه می گذاشتند. هر چه هارون آنها را نصیحت می کرد. فایده ای نداشت آنها به هارون گفتند: «هر وقت موسی برگردد، ما هم دست از گوساله پرستی بر می داریم و خدای موسی را پرستش می کنیم و تازه شاید همین گوساله، خدای موسی هم باشد.»
بنی اسرائیل تصمیم گرفتند جشنی بگیرند. همه مردم دست به دست هم دادند و جشنی برپا کردند. صدایی شادی و پایکوبی مردم به گوش موسی رسید و فهمید که اتفاقی افتاده است. در این موقع خدا به موسی گفت: «من آنها را از دست فرعون نجات دادم و هر چیزی را که می خواستند برایشان آماده کردم اما آنها دستورات مرا انجام نمی دهند.» موسی از خدا خواست که قومش را ببخشد و مجازات نکند. موسی با ناراحتی سنگ هایی را که دستورات خدا روی آنها نوشته شده بود برداشت و از کوه پایین آمد وقتی به دره رسید مردم را مشغول رقص و پایکوبی دید. او با نارحتی سنگ ها را شکست و آتشی برپا کرد و گوساله طلایی را آتش زد. مردم به موسی گفتند ما فکر کردیم تو دیگر برنمی گردی و این گوساله هم خدای توست. موسی که دید مردم قومش پشیمان شده اند برای گرفتن دستورات به کوه طور رفت و پس از چند روز بازگشت و با خوشحالی به مردم گفت که خداوند دستور داده در همین جا بمانیم و شهری برپا و با هم به مهربانی رفتار کنیم. مردم با خوشحالی شروع به ساختن شهر کردند و یک سال گذشت، سالی که در آن بنی اسرائیل با خوبی و خوشی زندگی کردند. اما آنها بعدها باز هم از دستورات خداوند سرپیچی کردند و به ظلم و ستم مشغول شدند.
- خلاصه ای از داستان موسی مردم را نجات می دهد
بازنویس: محمدرضا بهروش
مترجم: سید حسن ناصری