پیامبر عزیز ما
قدم میزد تو کوچه ها
امام حسین را آن جا دید
بازی می کرد با بچه ها
فوری دوید به سوی او
گفت: «کوچولو چطوری تو؟
من آمدم بگیرمت
آن جا بایست و در نرو»
امام حسین خندید و زود
به سوی کوچه ای دوید
پدر بزرگ به دنبالش
اما به او نمی رسید
هر دو تا می خندیدند
هر دوتایی دوان دوان
به آن ها لبخند میزدند
فرشته های آسمان
آخر سر پدر بزرگ
نفس زنان به او رسید
بوسه ای زد بر لب هایش
دستی روی سرش کشید
از مجموعه شعر داور کُشتی
شاعر: سید محمد مهاجرانی