داستان زندگی پیامبر- دوران جوانی

«محمد» دوران کودکی را پشت سر گذاشت و جوانی 25 ساله شد، رفتار او در شهر مکه زبانزد همه گشت. مردم به وقار و پاکدامنی، نجابت، امانت داری و درستکاری او پی بردند و از این رو او را «محمد امین» نامیدند. روزی در مکه، کاروان تجارتی «خدیجه» دختر «خویلد» آماده سفر شده بود. «خدیجه» از خانواده اشراف و ثروتمند قریش بود که مردانی را استخدام می کرد تا برایش تجارت کنند، و به بازرگانان پول می داد تا در تجارت و سود آن ها شریک باشد. روزی «ابوطالب» رو به «محمد» کرد و گفت:
ـ من مردی کم درآمدم، روزگار سخت شده و ما دوران سختی را می گذرانیم و تجارتی هم نداریم، اکنون کاروان های فامیل تو آماده سفر به شام هستند و خدیجه دختر خویلد مردانی از اقوامت را با این کاروان ها می فرستد، تا برایش تجارت کنند و منافعش را تقسیم نمایند. اگر نزد وی روی و خودت را به او معرفی کنی فوراً تو را استخدام می کند و تو را بر دیگران مقدم می دارد چون از امانت و پاکدامنی تو اطلاع دارد.
«محمد» گفت: ـ ممکن است خودش مرا برای این کار دعوت کند.
عمویش ابوطالب گفت: می ترسم اگر تو خودت را به او معرفی نکنی کسی دیگر را عهده دار این کار کند. ولی «محمد» حاضر نشد که پیش خدیجه رود و خود را به او معرفی نماید او دوست نمی داشت از کسی خواهش کند که برایش کاری انجام دهد.
ابوطالب نزد خدیجه رفت و به او گفت:
ـ آیا می خواهی «محمد» را استخدام کنی؟
خدیجه گفت: اگر برای بیگانه ای نا آشنا هم سفارش می کردی می پذیرفتم، چه رسد به آشنایی امین و درستکار! ؟
خدیجه به دنبال «محمد» فرستاد، وقتی «محمد» پیش خدیجه آمد به او گفت:
ـ راستگویی، امانتداری و خوش اخلاقی تو مرا بر آن داشت که از تو دعوت کنم تا برای من تجارت کنی و من دو برابر حقوقی که به خویشان تو می دهم به تو خواهم داد.
«محمد» قبول کرد که برای «خدیجه» تجارت کند، نزد عمویش «ابوطالب» آمد و جریان را برایش تعریف کرد، عمویش گفت: این روزی را خداوند برایت فرستاده است.
«محمد» با غلام خدیجه «میسره» آماده سفر تجارتی برای خدیجه شد. عموها برای خداحافظی آمدند و اشخاصی را که می شناختند به او معرفی کردند. این اولین باری بود که «محمد» تنهایی سفر می کرد. چندین شبانه روز کاروان در صحرا در حرکت بود «محمد» و میسره با هم حرف می زدند. حرف ها و رفتار محمد برای میسره بسیار جالب بود، روز به روز به او نزدیکتر می شد.
کاروان به بازار «بصره» رسید، «محمد» و میسره شروع به فروش کالاهای خدیجه کردند. بر سر کالایی میان مردی با «محمد» اختلاف نظر پیش آمد آن مرد به او گفت:
ـ به «لات» و «عزی» قسم بخور.
«محمد» می گفت: من هرگز به این دو بت قسم یاد نکرده ام. آن مرد که با تعجب به او نگاه می کرد ـ که همه عرب ها به این دو بت سوگند می خورند ـ گفت:
ـ هرچه تو بگویی همانست.
آن مرد با محمد کنار آمد، زیرا فهمید که او با سایر بازرگانان که به دروغ به بت ها قسم می خورند، فرق دارد. هرچه کالا داشتند همه را خریدند و سود خوبی از این تجارت بردند، «میسره» با خوشحالی پیش محمد آمد و گفت: ما سال ها برای «خدیجه» تجارت کردیم و هیچ سالی به این خوبی نبود. خدیجه در اتاق خود نشسته بود و جاده را تماشا می کرد از دور چشمش به کاروانی افتاد که گرد و خاک بلند کرده بود. متوجه شد که این کاروان از شام باز می گردد چون وقت بازگشت بازرگانان فرا رسیده بود.
این کاروان، کاروان خدیجه بود، که در پیشاپیش آن «محمد» و «میسره» در حرکت بودند، «میسره» روبه «محمد» کرد و گفت:
ـ بهتر است تو جلوتر نزد خدیجه روانه شوی و از سفر پربرکتی که خداوند به خاطر تو نصیبمان کرده، او را با خبر کنی.
«محمد» جلو رفت، وقت ظهر بود «خدیجه» در اطاقش ایستاده بود و از پنجره اش جاده را تماشا می کرد. چون «محمد» را دید که با شترش می آید او را شناخت، خود را آماده ی استقبال کرد.
محمد وارد شد، و از مسافرتش، از سود و منفعتی که نصیبشان شده بود تعریف کرد. «خدیجه» با اشتیاق به حرف های «محمد» گوش می داد و لحظه به لحظه محبت او بیشتر در قلبش جای می گرفت. چون گفتار «محمد» تمام شد «خدیجه» پرسید:
ـ «میسره» کجا است؟
«محمد» پاسخ داد: او در کنار وسائل است.
«خدیجه» خواهش کرد: او را نزد من بفرست.
محمد از سودی که آورده بود خدیجه را با خبر کرد، سودی که دو برابر سودهای گذشته بود. بنابراین او «میسره» را نمی خواست تا جریان تجارت را از او بشنود بلکه می خواست تا از «محمد» و رفتارش در سفر برایش تعریف کند.
مردم خدیجه را «طاهره» و «بانوی قریش» می نامیدند. بزرگان و ثروتمندان قریش بارها به ـ خواستگاری وی آمده بودند تا با او ازدواج کنند، ولی او همه را رد کرده بود زیرا او مردی همپایه خود نیافته بود. اما چون «محمد» را دید محبت او در دلش جای گرفت و به فکر ازدواج با او افتاد، ولی چگونه این راز را با او در میان بگذارد؟


• نویسنده: عبدالحمید جودة السحار
مترجم: عبدالکریم بی آزار شیرازی