در میان شیرها
«نحریر» یکی از افسران خلیفه عباسی بود. او که از کینه ی حکومت نسبت به امام حسن عسکری(ع) خبر داشت، یک روز به خلیفه گفت:«در این صحرا آبگیری هست که هرروز تعدادی شیر برای خوردن آب به آنجا می آیند؛ اگر اجازه بدهید من امام حسن عسکری(ع)را برای گردش به آنجا ببرم و بعد به بهانه ای تنهایش بگذارم تا خوراک شیرها شود!» خلیفه با خوش حالی قبول کرد. نحریر با سربازانش امام را به صحرا بردند و بعد، به بهانه شکار او را تنها گذاشتند و در جای امنی به تماشا نشستند. امام حسن عسکری(ع) از آب برکه وضو گرفت و به نماز ایستاد. مدتی بعد ، شیرها از گوشه وکنار آمدند و آرام از کنار حضرت گذشتند و به سوی آب رفتند. بی آنکه کوچکترین آزاری به او برسانند. نحریر و یارانش از ترس و تعجب امام را به پادگان برگرداندند و با شرمندگی، داستان را برای خلیفه نقل کردند.