حضرت یونس (ع)
هزاران سال پیش در میان مردمی که خدا آفریده بود مرد مهربانی زندگی می‏کرد که اسمش یونس بود. در شهری که یونس زندگی می‏کرد، همه‏ی مردم بت پرست بودند. آنها هر روز به خاطر چیزهای کوچک با هم دعوا می‏کردند. یونس آنها را نصیحت می‏کرد و سعی می‏کرد آنها را از کارهای زشتی که می‏کنند، دور کند.

او همه‏ی عمرش را به عبادت خدا و کمک به مردم می‏گذراند. خداوند به خاطر کارهای خوب یونس، او را به پیامبری برگزید و به او دستور داد تا به راهنمایی و دعوت مردم به پردازد. مردم آنجا در رفاه و ثروت زیادی زندگی می‏کردند، اما بت پرست بودند. او شروع کرد به نصیحت مردم و برای آنها از خداوند یکتا گفت.

خیلی از مردم فقط او را مسخره کردند و تعداد کمی به او ایمان آوردند و حرف‏هایش را قبول کردند. هر وقت که یونس برای آنها حرف می‏زد مردم دور او جمع می‏شدند و به طرفش سنگ می‏انداختند. یونس به مردم می‏گفت: "اگر به خدا ایمان نیاورید و دست از بت پرستی برندارید به عذاب سخت خدا گرفتار می‏شوید." اما آنها قبول نمی‏کردند. یونس غمگین و خسته بود.
وقتی که دید زحمت‏هایش فایده‏ای ندارد از خدا خواست برای مردم عذابی بفرستد تا مجازات شوند. خدا هم قبول کرد. یونس این خبر را به مردم داد و با کسانی که به او ایمان آورده بودند از شهر خارج شد. آنها در بیابان ماندند تا عذاب خداوند تمام شود. فقط یکی از دوستانش در شهر ماند تا باز مردم را نصیحت کند.

شهر آرام بود و هر کس به کاری مشغول بود، اما ناگهان آسمان سیاه شد و ابرها شروع به غریدن کردند. مردم همه ترسیده بودند و خیلی زود فهمیدند که عذاب خداوند در راه است. دوست یونس که در شهر مانده بود، مردم را نصیحت کرد، به همین خاطر همه دست به دعا بلند کردند و از خداوند خواستند که آنها را ببخشد. خدای مهربان گریه و دعای آنان را دید و آنها را بخشید و آسمان دوباره آرام و آبی شد. حضرت یونس که نمی‏دانست مردم او ایمان آورده‏اند از این که بر آنها عذاب نیامد خشمگین شد و آنها را رها کرد و به طرف دریا رفت . وسوار کشتی شد اما بعد از لحظه‏ای کشتی دچار تکان های عجیب شد.

و همه کسانی که در کشتی بودند حسابی ترسیدند. کشتی این طرف و آن طرف می‏رفت و هر لحظه نزدیک بود که غرق شود. ناخدا دستور داد وسایل اضافی را در دریا بیندازند. اما باز هم کشتی تکان‏های شدیدی می‏خورد و همه را وحشتزده کرده بود. یونس در گوشه‏ای از کشتی به خوابی عمیق فرو رفته بود.

همه وحشت زده بودند و درباره‏ی غرق شدن کشتی با همدیگر صحبت می‏کردند. یکی از افراد گفت: " حتماً در بین ما کسی گناهکار است یا از خانه‏اش فرار کرده."
همه‏ی مسافران جمع شده بودند. ولی از یونس خبری نبود. یکی از آنها سراغ یونس رفت و او را از خواب بیدار کرد. وقتی یونس پیش آنها رفت و ماجرا را شنید، گفت: " من گناهکارم، من فرمان خدا را انجام ندادم، پس مرا در دریا بیندازید تا نجات پیدا کنید!" اما آنها نمی‏توانستند باور کنند که او گناهکار باشد چون او پیامبر خدا بود. آنها به او گفتند: " تو مرد با ایمانی هستی اگر دعا کنی حتماً ما نجات پیدا می‏کنیم."
اما یونس گفت: " تنها راه نجات شما، انداختن من در دریاست." وقتی آنها دیدند کشتی نزدیک است غرق شود، قبول کردند که قرعه بیندازند. آنها سه بار قرعه انداختند و هر سه بار نام حضرت یونس آمد و بالاخره قبول کردند که یونس را به دریا بیندازند. همین که یونس به دریا افتاد دریای خشمگین آرام شد، انگار که هیچ طوفانی نبوده است. هنوز چند دقیقه‏ای نگذشته بود که همه نهنگی بزرگ را دیدند که به طرف یونس آمد و او را قورت داد و بعد در دریای بزرگ گم شد.

یونس وارد شکم نهنگِ بزرگ شد. او از این که دستور خدا را انجام نداده بود پشيمان بود. به همین خاطر دست هایش را بلند کرد و شروع کرد به دعا خواندن تا شاید خدای بزرگ او را ببخشد. پس از سه روز نهنگ به طرف ساحل رفت و یونس را که خسته و گرسنه بود از دهانش بیرون انداخت.

یونس بی‏هوش روی زمین افتاد. همین که به هوش آمد و دید که نجات پیدا کرده است، خدای مهربان را شکر کرد. او خیلی ضعیف شده بود. بنابراین چند روز کنار ساحل بود و از کدوئی که خداوند مهربان برای او رویانده بود تا گرسنه نماند و بر سر او سایه بیفکند می‏خورد.
خداوند یونس را دوباره به سوی آن قوم فرستاد و مردم به خداي او ایمان آوردند.



برگرفته شده از کتاب يونس و ماهي بزرگ
نشر آئین تربیت