|
ظهر گذشته بود، اما آفتاب هنوز داغ بود. کوچه ها خلوت بود. مردم به سایه ی خانه ها پناه برده بودند. شهر کوچک افریقایی؛ زیر نور و گرمای خورشید از حال رفته بود.
غلام سیاه؛ زیر کپر حصیری اش دراز کشیده بود و فکر می کرد. چند سالی بود که آزاد شده بود و دیگر برده کسی نبود. گرما او را هم کلافه کرده بود. دانه های درشت عرق روی پشیانی بلند و سیاهش می درخشید. غلام سیاه حالا دیگر پا به سن گذاشته بود و بفهمی نفهمی داشت پیر می شد.
همانطور که خوابیده بود به سقف حصیری کپرش نگاه کرد. نیزه های نورانی و سوزان خورشید از لای درزها بیرون زده بودند. غلام سیاه به گذشته های دور فکر کرد. آن روزها که جوان بود و در باغ صاحبش از صبح تا شب کار می کرد. صاحبش آدم بدی نبود. پول و ثروت خیلی زیادی داشت، ولی کمترین سختی و ناراحتی را نمی توانست تحمل کند. اگر یک روز فقط سرش درد می گرفت؛ دیگر از خانه بیرون نمی رفت. دستمال بزرگی به سرش می بست و از صبح تا شب آه و ناله می کرد.
صاحب باغ روزها برای دیدن غلام سیاهش به باغ می آمد. کمی می نشست. با غلامش حرف می زد و می رفت، اما مثل همیشه دست از آه و ناله اش بر نمی داشت. یک روز از دست فرزندانش می نالید. یک روز از درد پایش و روز دیگر ... آه و ناله های او غلام را عذاب می داد. با خود می گفت: «خداوند این همه نعمت به او داده است، اما همه اش گله و شکایت می کند.» غلام سیاه منتظر بود تا روزی این اشتباه را به او بفهماند. روزها می آمدند و می رفتند. یک روز مثل همیشه؛ صاحب باغ؛ خوشحال و خندان آمد و روی صندلی اش نشست، غلام سیاه کارش را رها کرد. پیش او آمد و نشست. صاحب باغ از وضع باغ پرسید. غلام مؤدب نشسته بود و به سوال های اربابش جواب می داد. ناگهان در باغ را زدند. غلام بلند شد و رفت در را باز کرد. پشت در؛ همسایه باغ بود. یک خربزه ی سبز و کوچک روی دستش بود، همسایه آمد داخل. در را پشت سرش بست و به سوی ارباب غلام راه افتاد. آن دو با هم دوست صمیمی بودند. خربزه را روی زمین گذاشت و گفت: «امروز بوته های خربزه را وارسی می کردم، این اولین خربزه ماست. آن را که چیدم یاد تو افتادم. گفتم باید نوبرانه برای دوست عزیزم ببرم.» صاحب باغ از او تشکر کرد و گفت: «کمی بنشین.»
همسایه گفت: «آب را به کرت های خربزه گذاشته ام باید بروم...»
همسایه که رفت؛ صاحب باغ چاقوی کوچکی از جیبش در آورد. خربزه را برداشت. آن را برید و یک فال را با مهربانی و خنده به غلام سیاهش داد. غلام آن را گرفت و به دهان برد. کمی ابروهایش توی هم رفت، ولی فوری بقیه خربزه را گاز زد. و تا آخر خورد. صاحب باغ فال های بعدی را هم به او داد. غلام با خنده ی با نمکی خربزه ها را از دست ارباش می گرفت و می خورد و پشت سر هم تشکر می کرد. حالا دیگر یک برش کوچک مانده بود. صاحب باغ برش آخر را خودش به دهان برد. ناگهان قیافه اش را در هم کشید؛ رویش را آن طرف کرد و تف کرد. خربزه بسیار تلخ بود صاحب باغ با تعجب گفت: «چطور خربزه به این تلخی را خوردی؟ چطور هیچ حرفی نزدی؟» . . . .
* به نظر شما غلام سیاه پوست چه جوابی به اربابش داد؟ چرا خربزه تلخ را خورد و هیچ اعتراضی نکرد؟ اگر دوست دارید پاسخ سؤال هایتان را بدانید منتظر ادامه داستان باشید.
داستان زندگی لقمان
محمد حسین فکور
|